وسوسه های خندان

یکشنبه ۱٧ امرداد ،۱۳۸٩

یک صبح دلچسب برای لینا

 

 

 

از وقتی که اومده بود اینجا رو کشف کرده بود سفیدتر و چاق تر شده بود. باید سرش رو دولا می‌کرد تا بتونه بره تو. خیلی زحمت کشیده بود بس که سفت بود لعنتی. از اون قدیمی هاش بود که درست و حسابی ساخته شده بود و دندون‌های زیادی روش مصرف شده بود. ولی خوب استاد خوراکیها یه چیزو می‌دونست که کس دیگه‌ای نمی‌دونس : بندکشی.

از وقتی که صبح زود پای چپ نگهبان از زمین برداشته شده بود و در ماشین شتلق بسته شده بود، شیکمش قارروقورر می‌کرد و صدای فنرها و بچه قورباغه‌ها، صدای دارکوب‌های دور جنگلی رو محو کرده بود. از جاش بلند شد و کش و قوس طولانی و کشداری کرد. نفسش که سرجاش اومد، هروله کنان به سمت دیوار رفت...

آفتاب ساعت 7 صبح از لای جرز دیوار قطور و قدیمی زد تو چشماش. طاقباز خوابیده بود و داشت آجرهای گنبدی سقف رو می‌شمرد. سیلو خالی خالی بود. نگاهی به سوراخ گوشه دیوار انداخت و نیشش تا بناگوش باز شد... خیلی بزرگتر از اون بود که از اون سوراخ بره بیرون. دستاشو گذاشت زیر سرش. گردنشو کج کرد و از لای دیوار گندم‌های رسیده مزرعه بغلی رو دید که با نسیم صبح می‌رقصیدن. با آرامش پلکی به هم زد و خیلی آروم زمزمه کرد:

نگهبان سیلوها حتماً خیلی مهربونه...

عمو رضا
 
سه‌شنبه ٢ تیر ،۱۳۸۸

تهران : شهر من... شهری که دوستش دارم...

 

من دنده‌های خوبی دارم. بعضی دنده‌ها به درد دنده‌کباب و آبگوشت می‌خورن. بعضی دنده‌ها پناه ریه و قلبی هستن که "جان جهان" رو زنده نیگه میدارن. بعضی از دنده‌ها هم به درد شکستن می‌خورن. این روزها علاقه و کشش عجیبی به دنده 3 پیدا کردام! اینکه ضخامت یک دهم میلیمتری تی‌شرت حقیر بتونه جلوی ضربه خصمانه دوست خفن‌پوشم رو بگیره هم از اون حرفای ویژه‌س...

اتفاقاً کتف پهن و سفت و خوبی هم دارم. بعضی کتف‌ها کباب میشن و در آن واحد میشن همدم عرق‌خورای شب جمعه. بعضی کتفا هم یواش یواش نرم میشن, میزنن بیرون, بال میشن و رو دره‌های پهن و سبز میپپرن و هووووووپ... بعضی هاشون هم هدف‌های خوبی میشن واسه مشق نظام صورت‌های ترسیده و عرق‌کرده زیر روبنده‌های شیشه‌ای... بالاخره یه آدم محجوب روبنده‌دار دخل مارو آورد! بر مادر آدم با وجدان و با شرافت صلوات...!

هموطن فوق افسرده‌ای داره تو رادیوی تاکسی ذکر مصیبت میگه... حکایت پهلوی شکسته و بی حرمتی‌ها رو برای 1430امین بار داره تکرار میکنه ولی ایندفه خیلی فرق داره... انگار داره راجع به من حرف میزنه... انگار داره راجع به تو حرف میزنه...  انگار داره راجع به رگهای بازشده روی آسفالت گرم امیرآباد فک میزنه...

حرفای منو گوش کن. با همه وجودت. با همه چیزایی که پوشیدی و به خودت آویزوون کردی. با همه بخارات متعفنی که تو جمجمه‌ت با خودت حمل می‌کنی... با توام موجود دوپایی که از نگاه نافذ من وحشت کردی:

اینجا شهر منه... اینجا مال منه...

البرز مرکزی زیبای من, تهران من, دوستت دارم تا دسته...

 

عمو رضا
 
یکشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸۸

"شاه – دزد- وزیر..."

 

"وزیر بنده کیست؟! "

" بنده..."

"دزد را از میان این دو پیدا کن ..."

خارجی – شب – بارانی شیبدار و خنک : انگشتان کج و کوله "ooo " چهارتای نو و دست نخورده کاغذ مربعی کاهی را در خفا گشود. با دیدن حرف "د" لبخندی بر لبانش نشست. لبخندی که با دیدن "ز" به نوعی دیگر ادامه یافت... از بالا وزیر نگاهی به وزیر آراسته‌گون دربار سه نفره انداخت... در دلش فاتحه‌ای نثار روح پرفتوح مخترع کنتاکت‌لنز های رنگ و وارنگ فرستاد و در اعماق چشم‌های وزیری که وزارت نمی‌دانست, شوری قهوه‌ای عنبیه زیر لنزهای بدلی را مزمزه کرد و دود قلیان‌هایی که هرگز روشن نشدند را با دست‌های بزرگش پراکند...

"  "شاه-دزد-وزیر" بازی غریبی‌ست... بازی نسل ماست... اصلاً انگار نسل ما همیشه در حال بازی‌ست... ما همواره با هم بازی می‌کنیم... با حرف‌هایمان, با دل همدیگر, با روح همدیگر, با کلماتی که هر کدام "بار" و "وزن" دارند, با رویاهای یکدیگر و با همه موجودیت همدیگر...

1- شاه : شاه کم اهمیت ترین نقش بازی را دارد. تعجب نکنید. این از خصوصیات اعجاب‌انگیز نسل ماست : کشیدن چارپایه از زیر لنگ در حال قربان صدقه رفتن... به هرحال شاه این بازی تفاوت خاصی با شاه افسانه‌ها دارد و اصولاً اختیار دارد هر قرائت خاصی که دلش خواست از جمله "در عفو لذتی‌ست که در انتقام نیست" بکند. به هر حال تاج شاهی همیشه خواهد پوسید ولی این منش شاهی‌ست که می‌ماند... راستی صدا و حرفها هم همیشه می‌مانند... خدا پدر و مادر دوست یهودیمون رو که داره تو "طور" دنبال صداهای موسی و خدا میگرده, قرین فیض کنه...

2- وزیر: وزیر نمونه مقامی پرمسوولیت و متزلزل است. در داستان‌ها همیشه دو دسته وزیر داشتیم: وزیرهای باهوش و بافراست و جیگر و وزیرهای بوالهوس و دمدمی‌مزاج و آشوبگر و جیگر! به هرحال باید طبقه خودتان را مشخص کنید و به تبع آن وزیرتان هم مشخص خواهد شد. وظیفه سازمانی وزیر, پیدا کردن دزد است. در واقع, تشخیص دزد از جلاد است. از نکات بسیار جالب این بازی که نسل ما آن را درست کرده است, یکسان بودن ریسک وزیر و دزد است! به هرحال این قسمت صرفاً تقدیری و احتمالاتی‌ست... نقش وزیر با تشخیص صحیح دزد تمام می‌شود و می‌تواند بدون دغدغه نگاه‌های عاشقانه خود به اطراف را ادامه دهد و دقیقاً خاطرات جغرافیایی قبلی خود روی پلان شیبدار خارجی و بارانی را تکرار کند. حتی محل استقرار اکلیل‌ها را دقیقاً تعیین کند تا کارگردان بازی مجبور به برداشت دوباره صحنه‌ها نشود. آن روی سکه مربوط به زمانی‌ست که وزیر در اصطلاح دوستان عزیز تهرانی من "تر" می‌زند و در لابیرنت‌های ذهنی خود احتمال 50 درصدی اشتباه را انتخاب می‌کند. تجربه نشان داده است که سختگیری خاصی در خصوص تنبیه وزیر اعمال نمی‌شود مگر اینکه وزیر عاری از محبوبیت عمومی باشد.

3- دزد : دزد, دزد است. بی هیچ توضیحی. مستحق مجازات های سبیل آتشی, اتو, بی بی سی, عباسی و... در صورت اشتباه وزیر, تبرئه می‌شود و تبدیل به یک ناظر کبیر می‌شود. چیزی شبیه دیده‌بان حقوق بشر. کارکردی بسیار شبیه به وزیر دارد ولی بسیار رهاتر... رها و ریسک‌پذیر است. زیاد مجازات شده ولی باز هم بازی می‌کند چون برای زنده ماندن باید ماند و بازی کرد... هر چند آدم همیشه دزد باشد...

4- جلاد : مادرقحبه ترین منفعل بازی‌ست. مثل یک درخت تبریزی در نسیم خودش را ول می‌کند و به ریش تعلیق هر چه وزیر و دزد و هرچه شهوت شاهی‌ست, می‌خندد. به هر حال طبق گفته یونانیون جامعه به همه عقاید و آرا نیاز دارد. پس از خیط شدن وزیر یا کشف عورت دزد, جلاد مکنوناتش را با جناب دزد یا سرکار وزیر در میان می‌گذارد و بقیه را خودتان بهتر می‌دانید..."

 

Manual بازی را بست. نگاهش کلمه "جلاد" را از پشت کاغذ دومی که وزیر در هوا قاپیده بود, به روشنی خواند...

جلاد به حدی نحیف بود که نبود. وزیر بود و دزد و یک حکم. ooo نگاهی به سکوی آسفالت شده منتهی به پرتگاه انداخت. شاخه نور و دزد مچاله شده در دستش را به خیسی مبتذل چاله‌های پر از باران سکو بخشید و به انگشت نشان داد افق را و در جنوبی ترین دامنه‌های البرز میانی فریاد کشید:

 

فردا آفتابی خواهد بود...

 

 

عمو رضا
 
یکشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳۸٧

سوا نکن داداش! درهمه!

ساعت 04:10 : ترقوه‌هایم را با شست و سبابه بسیار قوی دست راستم از بدن نیمه هشیارم خارج کردم. پزشک مقیم کوچه ما اعتقاد دارد که همه ترقوه‌های من (دست راستی, دست چپی و اون آخری که همیشه منتظر بودم از یه جایی غافلگیرم کنه) موجوداتی هستند که به هیچ تکیه‌گاه جادویی یا معمولی دیگری وصل نیستند...

ساعت 09:05 : مثل ودکاخورهای ناشتای میدان سرخ به سمت بخش مصر دویدم و شست و سبابه بسیار قوی دست راستم را وارد شیشه‌های بسیار ضخیم محافظ مومیایی زیبای مصری کردم. هیچوقت فکر نمی‌کردم که آدمی معمولی و غیراخلاق‌گرا بتواند از این کارهای نعوذباللهی بکند و ترقوه را جای بهتری بکارد! به هر حال 17 جفت دنده همیشه بهتر از 16 جفت بوده... دنیای سرمایه‌داری همینه دیگه. حتماً به همین دلیله که ماشینای 16 و 24 سوپاپ ساخته میشن...

ساعت 10:40 : دائماً در حال دستمالی کردن حفره‌های خالی ترقوه‌هایم هستم. مثل وقتی که یکی از دندانپزشک‌های مادرقحبه پایتخت اون دندون آخریه که دوستش داشتم روکشید و انداخت جلوی سگهای خالدار مطب... البته از این خیلی ناراحت نشدم. از اینکه سگها زوزه‌کشان رفتن سراغ اتاق بغلی که ازش بوی روده می‌اومد, جیگرم آتیش گرفت... آخه جیگر من خیلی سریع آتیش می‌گیره ودرست به همین دلیل من به صورت پاره‌وقت تو نزدیک‌ترین ایستگاه آتیش‌نشانی پایتخت کار می‌کنم. کار که نمیشه بهش گفت... مواظب کپسولها هستم که یه موقع تاریخ مصرفشون نگذره و جیگرم آتیش بگیره و اطفاء حریق ناممکن بشه...

ساعت 11:11:11 : موسیقی عجیبی تو موزه داره پخش میشه. خواننده‌هه با زبون خیلی ساده و همه‌فهمی داره آهنگ "ترقوه من غصه نخور, من تو رو دوس دارم" رو ضجه میزنه... جالب اینه که سگها وارد حریم مطهر اتاق عمل شدن و آقای دکتر رو متقاعد کردن که 2 متر بیشتر از روده‌های آقای معلم رو ببره. بیچاره آقای معلم... ممکنه تا آخر عمر شریفش نتونه کلمه "فانوس" رو ادا کنه... آخه تلفظ فانوس خیلی مهمه. خیلی مهم‌تر از فهمیدن راز مومیایی‌ها... حتی مهم‌تر از دونستن قدمت داستان‌های عاشقانه دره پادشاهان...

به نظرم صدای موسیقی خیلی بلند شده. نمی‌دونم چرا دولت غذاخوردن تو موزه‌ها رو ممنوع نمی‌کنه. حتی سیگار کشیدن ممنوعه ها! ولی خوردن آزاده... به نظرم سگها بدجوری نیگام می‌کنن... فکر کنم که تا حالا دیگه به این نتیجه رسیده باشن که دیگه کارم تمومه... یکی‌شون نگاه‌های نافذ و صریحی داره و سرش مثل جغجغه ساعت با ریتم عذاب‌آوری به چپ و راست حرکت می‌کنه...

ساعت 15:30 : من پنج دقیقه قبل به طور کامل خورده شدم. چه فرقی می‌کنه که با ترقوه یا بدون ترقوه؟! وقتی با آقایان سگ اختلاط کنی و اینقدر بی‌شعور باشی که تنها همنشین اونها باشی و سگها دیگه گزینه دیگه‌یی نداشته باشن, در واقع رفتی تو دسته احمق‌ها و حتی اون یه جفت سگ خالدار شکاری احمق که از توی نقاشی های کلاسیک سالن انگلستان بیرون اومدن هم می‌تونن بخورنت! به هرحال و در نهایت تواضع باید به اطلاعتون برسونم که من در حال هضم شدنم و صدای موسیقی رو از ورای پوست لطیف سگ خالدار بی‌شرف انگلیسی می‌شنوم. قطعه غیراخلاقی و تحسین شده "هر چیز سفتی که ترقوه نیست دلبندم" با اکوی زیاد و بگی نگی کمی مغشوش و درهم برهم به گوش می‌رسه. فکر می‌کنم که با صدای دندون قروچه آقای سگ مخلوط شده و فیوژن مخدری رو به وجود آورده... به هر حال من در حال ذوب هستم...

ساعت 18:00 : سگ میزبان من با چالاکی عجیبی به داخل تابلوی مربوطه خزید.دوبعدی شدن خیلی غم‌انگیزه... حتی از خورده شدن هم سخت‌تره. تصور کنید که حجمتون رو از دست بدید... با شما هستم آقای محترم! بله... بله, خود شما! حاضرید حجمتون رو صفر کنید و در عوض سطحتون بی‌نهایت بشه؟! بالاخره تقسیم شدن بر صفر یه جایی باید به درد بخوره دیگه. وگرنه که سگ همه جا رو ورمی‌داره... اگه دوست خوب و رازداری هستید, باید بگم که دوست عزیز: روده سگ, تنگ ترین جسم دوبعدی دنیاست!

ساعت 23:15 : من همین الان از تنگ‌ترین مقعد خالدارترین سگ شکاری کهکشان راه شیری مجدداً متولد شدم. فکر کنم خیلی طول بکشه که بتونم خودمو جمع و جور کنم. مطلع هستید که من بچه زرافه نیستم و مدتی طول می‌کشه که بتونم از حالت خمیری بین جامد و مایع به حالت پایداری برسم.

ساعت 02:12 : نور قرمز و تندی چشمامو زد و من با سرعت نور قدرت نطق پیدا کردم. الان می‌تونم با یه کپسول آتش‌نشانی بشریت رو نجات بدم. در کنارش قابلیت حذف ژنتیکی همه ترقوه‌های کیهان رو هم دارم. می‌تونم همه قفسه‌های مگامال های جهان رو پر کنم از جنس‌هایی که قیمت‌هاشون به 99 سنت ختم میشه... می‌تونم یه ساز بدصدا بردارم و بیفتم تو کوچه‌های تنگ با بالکن‌های کوچولو و گلدار و آهنگهای عاشقانه‌ای که به پیانوی پلنگ صورتی ختم میشن بخونم... می‌تونم سگ خالدار بشم... می‌تونم جراح شاگرد اولی بشم که اتفاقاً سهامدار بیمارستان و دریافت‌کننده مدال افتخار هم هست ولی یه سگ خالدار ریقو میتونه دستشو بگیره و روده اضافی ببره... می‌تونم تقسیم بر صفر بشم. تقسیم بر مقعد یه سگ خالدار بی‌تربیت که به تابلوی "ریدن سگ در موزه ممنوع" هیچ توجهی نداره... می‌تونم در آن واحد سه‌بعدی و دوبعدی باشم... می‌تونم چهارنعل برم توی دره پادشاهان و غبار نفرتی‌تی رو ببینم که هنوز وقت طلوع روی سواحل حاصلخیز و بارور نیل مکرر می‌رقصه و می‌رقصه و می‌رقصه...

ساعت 04:10 : ترقوه‌هایم را با شست و سبابه بسیار قوی دست راستم از بدن نیمه هشیارم خارج کردم...

 

عمو رضا
 
جمعه ۱ شهریور ،۱۳۸٧

"امپراتور و آدمکش"

 

امپراتور از خواب پرید. از کنار پنجره همیشه باز و پرده‌های لوند اتاق خوابش که تمام شب توسط جیرجیرک‌های سمج محوطه بی‌نهایت بزرگ و خلوت قصر محافظت می‌شد, به تمامیت رعنای سرو انتهای باغ و گردن کج و طناز او خیره ماند...

 

شورترین و چموش‌ترین دانه عرق تاریخ عمرش از روی پیشانی پهن و بلندش لغزید. به سان همآغوشی نسیم با پرده‌های اتاق, از میان ابروان درهم‌پیچیده‌اش به روی بینی بزرگ و دمنده‌اش لغزید و روی سینه ملتهبش آرام گرفت..

 

صبح روز بعد گارد ویژه امپراتوری, قبل از اینکه امپراتور سرو انتهای باغ را هم‌قد بقیه درختها کند, سوراخ عظیمی در سینه‌اش یافتند که هیچ یک از طبیبان و مرده شوهای دربار موفق به پرکردن آن نشدند.

 

عصرگاهان جیرجیرک‌ها در فضای خالی به‌جا مانده از سرو بلند انتهای باغ, به شدت مشغول به خاک سپردن بذر زیباترین صنوبر تاریخ بودند...

عمو رضا
 
پنجشنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸٧

ابابیل

از حرکت باز ایستادند. گویی باد شمال تمامیت منقارهای مقتدرشان را شرحه شرحه کرده بود... پنداری چنگال‌های اسطوره‌ای و زمخت‌شان با نفخ صوری دهشتناک کندترین قصیده حجاز را زمزمه می‌کردند...

ابرهه تبسمی کرد. رو به سقف بی‌ستاره آسمان نگاهی خیره و تهی انداخت... هُرم بازدم ابابیل تمام شنهای صحرا را گداخته بود... صورت ابرهه از شدت عزم جدی‌ترین پرنده افق تاول زد. رو به غربی‌ترین هامون حجاز کرد و صفیر پیل‌های خشمگین تمام شبه‌جزیره را درهم کوبید...

ابابیل پلک برهم نزدند و...

بازگشتند.

پاسی از سحر گذشته, ابرهه غرق در پیکرهای بی‌جان و کوفته پیل‌های آرام برای همیشه خفته بود... بی جانی در کالبد و بی روحی بر سقف...

سال‌ها بعد ستاره‌شناسان فاش کردند که:

"ای کاش ابابیل ابرهه را کوفته بودند..."

عمو رضا
 
شنبه ٩ تیر ،۱۳۸٦

عروج در ساعت سه بعدالظهر

تقدیم به سعیده

اسب سياه و رشيد و عرق‌كرده و براق توقف كرد. سوار, نوك خونين نيزه را در خاك بسيار نرم و سبزه‌گون كنار چشمه فرو كرد و به چابكي قاصدك‌هايي كه پس از وقوع زلزله‌اي مهيب به پرواز در مي‌آيند, پايين پريد. لباس آهني و خون‌آلودش را زير كم‌اعوجاج ترين سرو نيمكره‌هاي شمالي و جنوبي دفن كرد و خلوت چشمه تنها را به آرامي بوسيدن دوشيزه‌اي نابينا, برهم زد...

نسيم, نجواي سپيدار سمت راست در گوش سپيدار سمت چپ را در پهنه سرزمين‌هاي خشك فرودست گستراند:

"چه كسي هيچ‌وقت غلظت عطوفتي را كه در تيزترين نوك نيزه شواليه كوچك سرزمين آفتاب و علفزار مكتوم است, خواهد چشيد؟ " ........

عمو رضا
 
جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦

واليوم بسيار قوی شب چهارده

میدونین آقا؟! اصلن هیچچی سر جاش نیس... مثلن همین من و شما... من باس جای شما باشم و شما جای من... آقا من اینجا می پوسما... می پوسم به ارواح ننه م که جوونمرگ شد همین جا خودم با همین دستای پینه بسسه و نخراشیده م دفنش کردم. اینقد هم زار زدم که شب شد و ستاره ها رو که دیدم خفه خون گرفتم... آقا به کراواتت قسم اونجا بود که فهمیدم هیچچی نیسسم... چی بود اون؟!... آها... نقطه ریاضی... آره فهمیدم که همونم... ولی آقا چه فایده؟! کی مث شما با کمالات پیدا میشه که اراجیف ما رو گوش کنه؟! همه فک میکنن که چون کثیفیم و همیشه میخندیم پس باس یه سری تکون بدن و لابد تو دلشون باد کنن که شبیه ما نیسسن... آقا پس اصل عدم قطعیت هایزنبرگ چی میشه؟! آقا بالاخره ما هولوگرامیم یا چی؟! آقا جون... تو که کراوات زدی تو که حرفای قشنگ قشنگ میزنی تو که اینقد مهربونی که همه غش میرن برات تو که اینقد تودل برویی تو که نگاهای قشنگ داری توکه اینقد باحالی... اصلن ولش کن... آقا چن وقته دلتو وا نکردی؟! سرتو چرا میخارونی؟ چرا خونه تکونی نکردی؟ چرا لاله های نصفه جونو انداختی تو سطل قاطی پوست تخم مرغا؟ چرا پرده رو کشیدی که مهتاب چشاتو نزنه؟! چرا لبخند ماسیده تحویل ننه بزرگت دادی که دلش هرری ریخت جلوی پات؟ آقا شما که اینقد نوربالا میزنی باس حواست باشه... آدما خیلی کوچولوئن... خیلی کوچولو... فقط اگه اونقد بزرگ شدی که سرت رسید به اون ستاره هه که همیشه سمت راستم به من چشمک میزنه حواست باشه... حواست باشه که ریزه میزه های زیر پاتو له و لورده نکنی آقا جون..........

کراواتش رو شل کرد... مغزش داشت از حفره های بینیش فوران میکرد روی چمن های تازه دراومده و تر و تازه جلوی قفس میمون ها.... ستاره ها در اومده بودن و ستاره سمت راست به همه نقطه های ریاضی چشمک میزد... در قفس رو باز کرد... میمون پرید روی شاخه درخت سدر جلوی قفس و رفت بالا و بالا و لابه لای خوشه پروین گم شد... لباساشو درآورد... لخت لخت... موزهای کف قفس رو با پاهای ظریفش کنار زد و در ۹۰ درجه ترین زاویه کهکشان راه شیری مرد.

عمو رضا
 
دوشنبه ٧ اسفند ،۱۳۸٥

بذارپلوتونيوم دم بکشه ...

پلوتونیوم رو خورد. همه دویست و چهل وچهار گرمش رو. یه جاو بدون معطلی. موقع خوردن خیلی براش عجیب بودکه روی بسته نوشته بود که اولاْ درجای خشک وخنک نگه داری شود وبعدش هم که ازکوچولوهای عزیز درفرصت دیگری... همه نور رو بایه لیوان شیرفرودادوآروم درازکشیدروی تختخواب جیرجیروی کهنه وخوشرنگ توی اتاق خواب مربعیش. نورخزید لابه لای درهم فشردگی های لزج ونرم وزردوخیس وکارکشته مغزیش ویه چیزی مثل مه یاغبار یا دود وزید توی فضای بین قلب ودنده هاش...

دست گرم و بزرگی پلک چپش روداد بالا. تاریکی چشماشو زد...

چشماش که به تاریکی عادت کرد همه رودید. حلقه زده بودن دورش. همه موجودات لونه کرده تو حافظه اش. همه وجودش روشن شده بود. حتی همه سایه هاش. معلم شیمی دماغ گنده واواخواهر دوران دبیرستانش یه جدول مندلیف بزرگ گرفته بود دستش وپشت سرهم می پرسید: پدسسگ چرا پلوتونیوم رو ازتوجدول ورداشتی؟! زودباش بالا بیارش میخوام بذارمش سرجاش... یه سری دونده امدادی بادهن های بازکه منتظربودن که بایه حالت تهوع شدید پلوتونیوم بیفته تودهنشون وبایه نور توگلو بدون تا ته ته تاریکی... یه سری آدم باکراوات ولباسای تمیزداشتن درختای توی حیاتو نشون می دادن که خشکیده بودن و پلوتونیوم میخواستن...

ازاون ته ته یه نوروزید تو صورتش. ازاون پلوتونیومی هاش نبود... یه چیزی پرت کرد طرفش...

پرده روزدکنار. درختا داشتن جوونه می زدن. یه کتاب وسط اتاق ازدیشب وا مونده بود:

اسرار ازل رانه تودانی ونه من

وین حل معما نه توخوانی ونه من

هست ازپس پرده گفتگوی من وتو

چون پرده برافتد نه تومانی ونه من ..........

عمو رضا
 
یکشنبه ۱٠ دی ،۱۳۸٥

هفتمين ترديد٬ نخستين ايمان ...

حاج ابراهیم درساعت چهاروهفت دقیقه صبح ازخواب پرید. پیشونیش به قدری عرق کرده بود که حتی ابروهای پهن و پرپشتش هم نتونسته بودن جلوی عبورشوخ دونه های شور رو بگیرن... زن چاق وکوتاه وسفیدش میون اون همه نفس نفس زدن٬ خس خس سینه وشوری بالش ها وملافه ها٬ مثل یه اردک نجیب وچاق سرشوکرده بود لای بازوهای چربش وازکره خاک هجرت کرده بود... اینومیشدازدهن باز و صدای خرخر مردونه ش که همه فضای اتاق رو قرق کرده بود٬ فهمید...

رفت توحیاط. مرغ هاوخروس بیداربودن. سگ خوابیده بود. مرغ شاخدارهای توقفس مست ونیمه هشیارقدمهای عجیبش رومیشمردن. خونه کاهگلی آباواجدادیش خواب خواب بودولی گوسفندی که دیشب خریده بود: بیدارترین هشیاراون مساحت غریب بود... هشیارهشیار... صبورصبور...

همه تنش می لرزید... مرواریدهای شورهمه تنش روپوشونده بودن ورگهای مچ وگردنش زده بودن بیرون... هفتمین تکرار.... هفتمین خواب... هفتمین صبح بیقراری...

"ابراهیم٬ برخیز... ابراهیم قربانی کن چیزی راکه نزدیک ترین است. پیش ازطلوع برقله باش. خیروبرکت با تو باد..."

همه شیش سال گذشته رو فرارکرده بود. چاق ترین گوسفند ده رومیخرید و جونشو میگرفت. شبش هم باسردرد وفکر ووهم وبا کمک غریزه اردک چرب میخوابید ولی امسال... صدانافذتر٬ نورعجیب تر٬ فضاخالی تر٬ زمین خاکی تر وآسمان... آبی تروتهی تر...

سرکی کشیدبه اتاق کوچیک توله ها. درباجیرجیرخوشایندی بازشدو نور زد تو صورتش... جوجه اردک های زشت وخوشگلش ردیف بغل همدیگه خوابیده بودن. دست تبدارش روآروم گذاشت روپیشونی اسماعیل. آروم گرفت وانگارکه یه نسیم خنک پیچیدوهروله کنان خزید تو قطورترین سرخرگ زمینیش... "بابا... آب...آب میخوام... انگارکه همه تب های همه سالهای عمرش یه دفعه پیچیدن توپهنه های سلولیش... " بابا دستات چه داغن... امسال هم میریم بالای کوه اون بازی روبکنیم؟..."

انگشتهای لرزان ابراهیم دسته فلزی ترین تیغه کهکشان روفشرد...هفتمین فشار...هفتمین لرزش... هفتمین تردید...

گرگ ومیش بود... بادخنک صبح لباسهای اسماعیل وریشهای ابراهیم رو می لرزوند. دست کوچیک اسماعیل تودست بزرگ وعرق کرده ابراهیم خیس شده بود. خوابوندش به بغل. چشمهای اسماعیل درزاویه ای غریب وناآشنا منظره کوه هاودشت روبه رو رو دید میزدن... " بابا... آب ..."

کاردازدستش رها شد. خورشید نوک زد. اسماعیل خاکهای تمیزترین لباسهایش راتکاند وبادستهای کوچکش موهای پریشان پدربهت زده اش رامرتب کرد. گوسفندمحبوس بیتاب بیتاب شد. اردک چرب غلتی زدو بالش عرق آلودرو بغل کرد. ابراهیم خاکی خاکی بود...

ریسمان گردن گوسفند را گشود. تیزترین لبه رابه زمین فروکرد. شانه های برهنه اردک را پوشانید. گیوه هایش راپوشید. درچوبی وسنگین خانه راگشود وراه افتاد به سوی....

خورشید.....

عمو رضا
 

[ خانه| آرشيو | پست الكترونيك ]

خانه
آرشيو
پست الكترونيك

پرشين‌بلاگ


دهقون
کروکوديل پرنده
CORNEA
هاله
ليدا